
با من نیامیز افسانههای قدیمی درست از آب در میآیند گرگها به کودکیات میروند قنداقت را به دندان میگیرند و در تاریکی گم میشوند با من نیامیز در شبی یخزده برای همیشه چشمانت باز میمانند و جادوگر قبیله هیچ وردی برای شفای تو پیدا نخواهد کرد وباز خواهی ماند در خود و من عصرها همیشه قدم میزنم در ساحل راس ساعت 5 تا8 !!! شهر برای تو ...... . ...
ادامه مطلب