با من نیامیز
افسانههای قدیمی
درست از آب در میآیند
گرگها به کودکیات میروند
قنداقت را به دندان میگیرند و
در تاریکی گم میشوند
با من نیامیز
در شبی یخزده برای همیشه
چشمانت باز میمانند
و جادوگر قبیله
هیچ وردی برای شفای تو پیدا نخواهد کرد
و باز خواهی ماند در خود
و من عصرها همیشه قدم میزنم در ساحل
راس ساعت 5 تا8 !!!
شهر برای تو ......
.

برچسب: چشمانت,چشمانت راز آتش است,چشمانت با من گفتند,چشمانت را ببند,چشمانت را دوست دارم,چشمانت کارناوال آتش بازیست,چشمانت را زمین بگذار,چشمانت را باز کن,چشمانت شعر,چشمانت را نبند,
نویسنده: رضا احمدی