عشق
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 17:53
... عشق پیرهنم را صاف می کرد دهانم را می آراست لهجه ام را به شیرینی باد در می آورد (وقتی دو برگ صنوبر را بر هم می کشید) و من از عبورش از ناخن تا مو مبعوث شعر تری می شدم...
چشمانت
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 17:53
با من نیامیز افسانههای قدیمی درست از آب در میآیند گرگها به کودکیات میروند قنداقت را به دندان میگیرند و در تاریکی گم میشوند با من نیامیز در شبی یخزده برای همیشه چشمانت باز میمانند و جادوگر قبیله هیچ وردی برای شفای تو پیدا نخواهد کرد و باز خواهی ماند در خود و من عصرها همیشه قدم میزنم در ساحل راس ساعت ...